ترجمه شعر 3:

« به پارتنيس...»

اثر ژان باتيست راسين ( 99-1639... فرانسه )

 

پاراتنيس چه كرده ايكه هيچكس را در برابر جاذبه ات ياراي پايداري نيست؟

چه كرده اي كه قلمرو تو ، همچون كشور خدايان بيكران است؟

و هر كسي كه پاي بدين سرزمين نهاد و تو را ديد سلاح خويش را به تو مي سپارد ، مگر آنكه دل نداشته باشد

يا جمالت را نبيند؟

اما من

هم ديده داشتم و هم صاحبدلي بودم

زيرا كه با نخستين ديدار تو تاب و توان از كف بدادم وهر آنچه را كه داشتم

در طبق اخلاص گذاشتم و به تو دادم

خيالم شيفته تو شد و عقلم از ميدان زور آزمائي گريخت

دلم نيز از همان دم  فرمان تو را گردن نهاد.

خويش را غلام تو يافتم و از اين بندگي پشيمان نشدم.

آرامش درون را به خاطر تو از كف دادم و بي قراري را چندان پر آزار نيافتم

و از اين غلامي خوشبخت شدم.

جمال تو را ديدم كه بي همتا بود.

ديدگانت را ديدم كه فروغشان چشمان مرا خيره كرد.

صداي دلپذير تو را شنيدم كه در گوشم چون نواي موسيقي طنين انداخت.

گيسوان حلقه حلقه تو را نگريستم كه هر حلقه اش زنجير وار دلم را در ميان گرفت.

اما همين نبود آنچه از تو ديدم.

اينهمه زيبائي تو را ديدمو دل بدان دادم.

ولي در پس آن زيبائي هاي ناپيدا و گرانبهاتري يافتم

بدين زيبائي هاي پنهان كه روح تو را چون تنت دلربا كرده اند

نگريستم و بيشتر اسيرت شدم.

آن وقت كه جمال و كمال تو را در كنار هم ديدم

حواسم جملگي سر ستايش بر آستان تو نهادند.

ديدگانم در سراپاي تو چيزي بجز زيبائي و لطف نديدند و دلم براي تو چيزي بجز عشق و شيفتگي احساس نكرد.

دست از همه كار بشستم تا شاگرد مكتب عشق شوم.

اما در اين مكتب درس استاد چنانم در دل نشست كه تا به امروز سر از شاگردي بر نتافته ام.

هميشه ديدگان زيبا و روي دلاراي تو را در برابر خويش مي بينم

و همه جا  تو را در دل خويش دارم.

آري از آندم كه نگاه تو آتشي سوزان در دلم برافروخت بيش از آنكه مال خودم باشم، مال تو هستم.

گويي از آن پس ، عسق به جاي روح در خانه وجودم نشسته است.

و اگر اين مهمان ناخوانده خانه جان را ترك گويد

جان من نيز به دنبالش خواهد رفت.

اي درختان

اي چشمه ها

اي صخره ها

اي دوستان زيبا

شما كه يار مرا نديده ايد

لااقل نام دلپذير او را از زبان من بشنويد

و تا وقتي كه در جهان هستيد جمال او را و عشق مرا ياد كنيد...

 

*******************

 نوشته شده در یکشنبه، 20 آبان هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 7:53 PM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| نظرات 5

 

شعر شهيد.... مثنوي عباس كيقبادي

مثنوي

عباس كيقبادي

شاعر اصفهاني

 

از خيمه بوي آتش و خون مي وزد هنوز

از دشت گردبادجنون ميوزد هنوز

 

تف بادها بر اين شب ديجور مي وزد

« هل من معين » تشنه اي از دور مي وزد

 

اسبي هنوز علقمه را شيهه مي كشد

خون عزيز فاطمه را شيهه مي كشد

 

در شهر هيچكس فرسي زين نمي كند

ترك شراب و سفره رنگين نميكند

 

شمشيرهاي شهر غلاف آرميده اند

رجاله ها به روز مصاف آرميده اند

 

مستند با نماز و زن و باده دلخوشند

از دين فقط به سبحه و سجاده دلخوشند

 

كو باره اي كنون كه بتازم حجاز را

بر گرده اش اقامه نمايم نماز را

 

هنگام حج رسيد و حجازم به كربلاست

زيرا كه قبله گاه نمازم به كربلاست

 

وقت آنزمان شده است كه طوف جنون كنم

از بهر اين نماز ، طهارت به خون كنم

 

هان! اسب بيقرار جنون مرا بيار

شمشير از غلاف برون مرا بيار

 

اينان كه در نماز به محراب مانده اند

گاه رحيل آمده و خواب مانده اند

 

بايد نماز را به صف كارزار كرد

تسبيح از چكاچك تيغ اختيار كرد

 

اسلام با تو رفت و به دارالسلام خفت

شمشير تو براي ابد در نيام خفت

 

يادت مباد خفته در آغوش خاك ها

نامت مباد گوشه نشين پلاك ها

 

نام شهيد شعبده ساحري شده است

گوساله طلاي دو صد سامري شده است



از نام تو به رسم ريا كيسه دوختيم

خون تو را به خانه دنيا فروختيم

 

بعد از تو آيه هاي دگرگونه ساختيم

اين خون حلق توست كه گلگونه ساختيم

 

تصوير تو كتيبه ديواره ها شده است

متن وصيت تو ورق پاره ها شده است


فرزند توست اينكه غريب اوفتاده است

در دام صد هزار فريب اوفتاده است

 

هر چند با خيال تو در خواب مي رود

فرزند توست اينكه به غرقاب مي رود

 

فرزند توست اينكه اسير مجاز هاست

در رقص و پايكوبي از آهنگ و جازهاست

 

 

كو پس كجاست زمزمه هاي غريب تو؟

در شام حمله خواندن « امن يجيب » تو

 

كو پس كجاست پاي ز دنيا گذشتنت

با كام تشنه از لب دريا گذشتنت

 

ما را چه شد كه خون تو ارزان فروختيم؟

نام تو را به دغدغه نان فروختيم

 

ما را چه شد كه ياد تو از ياد برده ايم ؟

آتش بزن به ما كه گياه فسرده ايم

 

 

اسلام با تو رفت و به دارالسلام خفت

شمشير تو براي ابد در نيام خفت

 

بعد از تو راه و رسم امامت شهيد شد

يك نام از تو ماند و مرامت شهيد شد


*********


 

 نوشته شده در جمعه، 20 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 12:36 PM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| نظرات 2

 

غزلي براي مولا :
              علي ( ع )
***********************************

« ذوالفقار عشق »

هديه شب قدر 23 رمضان 1386

جاويد درويشي

در كوچه هاي خلوت چشم انتظار عشق
اامشب كجاست ؟ عابر شب زنده دار عشق

امشب چرا براي يتيمان كوفه اش
ناني نبرد ؟ عاشق تيمار خوار عشق

در قلب چاه اشك خودش را شبانه ريخت
مردي كه بود جلوه اي از چشمه سار عشق

آن چاه گريه هاي غريبانه ، بي علي
باريد بر سياهي شب هاي تار عشق

اي كاش مي شكست دو دستان كينه را
قبل از فرود تيغ جفا ، ذوالفقار عشق

تـــا اوج آسمان خدا رفت ايـن كــــلام :
« فزت و رب الكعبه » آن رستگار عشق

ما مانده ايم و حسرت و اندوه انتظار
تا كي رسد زراه حجاز آن سوار عشق

در قاب چشمهاي من اين اشك هاي قدر
تنها هديه اي است براي نگار عشق

شكرت خدا كه در دل عشاق بيقرار
«جاويد» مانده نام « علي » در كنار عشق


*****************
*************
*********
*****
**


سروده شد در شب قدر .. 23 رمضان 1386
 نوشته شده در دوشنبه، 16 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 11:47 AM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| نظرات 1

 

« شهاب »

 

من حسرت دنياي فاني  را نخوردم

اما نمي فهمم چرا در نطفه مردم ؟!

 

اين تن كه مي دانم خوراك مار و مور است

صدبار در خوابش به زير خاك بردم

 

اما دريغا خواب بود ، تعبير : معكوس...

من بر دليل ماندنم هي غصه خوردم

 

تا اينكه همجون ني شدم ، ناليدم از خود

در بند عزلت ماندم و از غم فسردم

 

هر جا پس پا زد كسي اي ناجي من !

دست تو را در دست هاي خود فشردم

 

يارب گريزان چون شهاب روشن عشق

تابوت بختم را به دست شب سپردم

مهدي درويشي « جاويد »

 نوشته شده در پنجشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 8:47 PM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| (نظر بدهید.)

 

« جسم شيشه اي »

 

 داري به سيمهاي دلم چنگ مي زني
با ضربه هاي نبض من آهنگ مي زني

 

سرشار ميشوم زغزل اي بهار عشق
وقتي كه باغ ذهن مرا رنگ مي زني

 

پر ميكند شميم صداقت ، دل مرا
تا دست رد به سينه نيرنگ مي زني

 

مثل هميشه پشت دلم ايستاده اي
يكبار استخاره ، سپس زنگ مي زني

 

احساس مي كنم به تو نزديك مي شوم
وقتي به جسم شيشه اي ام سنگ مي زني


**********
*****
**
*

غزلي از خودم: « مهدي درويشي ( جاويد ) »

 نوشته شده در پنجشنبه، 29 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 2:43 PM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| نظرات 2

 

افتتاحيه كانون شعراي ايران

تقديم به پيشگاه آقا امام زمان ( عج )

ظهورت را شنيدم عنقريب است

ولي قدري براي من عجيب است

زبس كه دير كردي در ظهورت

مرا قدري بعيد از اين قريب است

نمي گويم بيا! اما بدان كه

دلي ايلي برايت بي شكيب است

تمام لحظه هايم بي حضورت

پرا از عَجّلِ " پراز " اَمَّن يجيب " است

بيا اي ناخداي با خدايان

بيا ديگر زمانه نانجيب است

نه اين تعيين نكليف است، اما

بيا دلهاي ما حسرت نصيب است

به هر حال اي تو غايب،‌اي تو حاضر

كه ياد تو شفا، نامت طبيب است

گمان دارم تو روزي خواهي آمد

كه كوچه،خانه،پرازبوي سيب است

 

 

غلامي . م


 نوشته شده در چهارشنبه، 28 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش ساعت 1:08 PM توسط مهدي درويشي | لینک مستقیم| نظرات 3